توی ایران که هستم ، مسجد جمکران مرا به یاد مسجد سهله کوفه می اندازد و در کوفه ، مسجد سهله مرا به حال و هوای جمکران می برد.شاید به این دلیل که هر دو منتسب به حضرت مهدی"ع" است و شب زیارتی هر دو هم، شب چهار شنبه است یعنی همین شبی که ما الان داریم می رویم !
سهله، مسجد بزرگی است که می گویند بعد از مسجد کوفه، با فضیلت ترین مسجد در این منطقه (عراق؟) و دعا بخصوص دعای شخص مضطر در آن مستجاب است.همچنین می گویند این همان مسجدی است که مولایمان امام زمان"عج" پس از ظهور در مکه مکرمه، مقر حکومتش را در همین مسجد قرار می دهد و به قولی محل زندگی ایشان و خانواده اش هم همینجاست.
هنگام غروب و در میان گرمای بسیار شدید، در حالی که عرق از سر و رویمان می ریزد، به این مسجد می رسیم و جالب اینجاست که دعاها و اعمال این مسجد از بعد از نماز عشای سه شنبه شب شروع می شود. از میان دستفروشها و بادکنک گازی فروشها و رانی و ساندیس فروشها می گذریم . سر در آجری این مسجد بزرگ زیر تابلوی بزرگ سبز رنگ "الله اکبر" ی است که اطرافش را گلهای فراوانی احاطه کرده اند که به مناسبت اعیاد شعبانیه هنوز چشم را نوازش می دهند.

وارد که می شویم تمام صحن بزرگ مسجد، مملو از جمعیتی است که بیشتر از نیمی شان را خانومهای چادر مشکی تشکیل می دهند. تابلوی کاروان در جلو می رود ، بعد در جایی همان اوایل می ایستد تا مرد فسفری پوش توضیح بدهد کجا برویم و کی برگردیم. فقط می شنوم که بعد از پایان تمام اعمال مسجد، جلوی همین در جمع می شویم.
حاج صادق توصیه می کند که به منتها الیه جنوب شرقی مسجد برویم تا کل گروه با هم اعمال را انجام دهند اما در میانه راه کمی نزدیک ما حاج آقا مالکی و گروهش جای مناسبی پیدا می کنند و همانجا می مانند. نگاه می کنم ببینم عمه خانوم با آنها نباشد که نیست اما با ما هم نیست ! این ور آن ور هیچ جا عمه خانوم را نمی بینم.حدس می زنم شاید برای تجدید وضو رفته باشد. با حاج صادق به انتهای حیاط مسجد می رویم . توصیه می کند ابتدا نمازهای واجب مغرب و عشایمان را بخوانیم و بعد به اعمال بپردازیم. به خودش اقتدا می کنیم و بعد، توضیحاتی درباره فضیلت و اعمال این مسجد و اینکه چه پیامبران بزرگی در اینجا نماز خوانده اند می دهد و مشغول می شویم . من اعمال را در حالی می خوانم که یک چشمم به مفاتیح است و یک چشمم به هر خانوم چادر مشکیی که رد می شود و هیچ کدامشان هم عمه خانوم نیست !
توی دلم خدا را با خضوع فراوان می خوانم : خدایا ! عمه خانوم گوشش سنگین است و شاید محل قرارمان را نشنیده باشد ، اگر در این جمعیت گم بشود پیدا کردنش چیزی نزدیک به محال است . خودت کمک کن.
وسطهای اعمال، حسین نخلی می آید و آهسته می گوید : می خواهی جایی ببرمت که ثواب انجام دادن اعمال در آن ده هزار مرتبه بیشتر از اینجاست ؟ خب معلوم است که می خواهم. و می رویم. از انتهای مسجد به سمت راست که می آییم از درون محوطه راهرو مانندی می گذریم که پنکه ها و کولرهای زیادی دارد و در آن گرمای شدید، انگار خدا دنیا را به تو داده است. حاج حسین خنده شیطنت آمیزی می کند و می گوید: از آنجا که اینجا هوای بسیار خنکی دارد، ثواب انجام اعمال در آن ده هزار مرتبه بیشتر از آنجاست ! و می خندیم.
دل توی دلم نیست. وسطهای اعمال بلند می شوم و می روم توی حیاط بسیار بزرگ مسجد، و شروع می کنم از صف اول که هر صف شاید حدود پنجاه شصت متر بلکه بیشتر طول دارد از میان خانومها رد می شوم و در چهره تک تکشان خیره ! حالا خجالت هم به نگرانی اضافه شده است . نه خیر عمه خانوم نیست که نیست ! بر می گردم به محل قبلی ، با حاج صادق کمی دیگر از اعمال را انجام می دهم اما اصلاً حواسم به آنچه می گویم نیست. به حاجی ماجرا را می گویم . بدون معطلی می گوید بلند شو ! حتماً بگرد حاج خانوم را پیدا کن . خدایا ! خودت گفته ای که حاجت مضطر را در این مسجد می دهی . من فعلاً اضطرابم بیش از همه متوجه پیدا شدن عمه خانوم است . باز می روم به سمت در اصلی . هر کس را می بینم گمشده من نیست .
ناگهان صدایی زنانه با لهجه اصفهانی مرا صدا می کند: آتقیی ! بر می گردم . خانوم رحیمی - مادر نخود - است . خوشحال می شوم که می بینمش. نگرانی را در چهره ام می خواند. اعمال را انجام دادی؟ بله بخشی را انجام دادم اما عمه خانوم را گم کرده ام و دارم دنبال ایشان می گردم. می گوید: عمه خانوم که پیش من بود داشت اعمال و زیارات را انجام می داد! می گویم نه ! اشتباه می کنید؛ من دو گروهی که آنجا نشسته اند را وجب به وجب نگاه کرده ام . می گوید : همون حاج خانومی که با شماست را می گویی دیگر ؟ پیش من نشسته است . الان هم من آمده ام یک بطری آب بخرم برگردم. بیا بریم. با دو دلی با حاج خانوم رحیمی می آیم و از دور می بینم که عمه خانوم گوشۀ گوشه نشسته و در آرامش کامل دارد مفاتیح می خواند. هم کفرم در آمده و هم فوق العاده خوشحال شده ام. فقط تا می توانم خانوم رحیمی را دعا می کنم. گویی خدا او را فرستاده بود دم در تا مرا از نگرانی در بیاورد. می نشینم و تا آخر کار هم از جایم جنب نمی خورم. به خدا می گویم : یعنی تو ، قبل از اینکه حتی من دعا کنم ، دعایم را مستجاب کرده بودی؟!
تا به محل اتوبوسها راه زیادی باید برویم، این است که چهار خانوم سالمند گروه، یک عربانه می گیرند و می نشینند و ناگهان چهار عکاس حاضر به یراق هم دست به دوربین می شوند: چلیک و چلیک ! توی اتوبوس برای ما گرمازده ها باز هم رانی می آورند و آب و آقای خانی زاده هم بالای منبر می رود که علاوه بر مسابقه سفرنامه نویسی که جایزه اش عمره است ، من هم می خواهم به بهترین جوابی که به سؤال من داده شود یک جایزه خوب بدهم و آن اینکه در چند مکان می شود نماز مسافر را کامل خواند( البته او می گوید : درسته خواند). همه شروع می کنند به جواب دادن. نه ، اصل سؤال بعد از این است : چرا در این مکانها می شود نماز را درسته خواند؟ تا آخر سفر هم وقت دارید جواب بدهید. بعد به نقل از آسد سعید می گوید : بچه ها از امشب قرار گذاشته اند ساعت 12 به حرم حضرت امیر بروند. هر کس دوست داشت در لابی هتل باشد. اما یادتان باشد که نماز صبحتان قضا نشود ها !
حاج سالار از ته اتوبوس بلبل زبانی و شیطنت می کند و سر به سر خانی زاده می گذارد. خانی زاده هم دعا ( دعا؟)یش می کند: ایشالا خدا یک زن نصیبت کنه که کنارش بشینی و نتونی جیک بزنی! برمی گردم واکنش حاج سالار را ببینم ، نگاهم می افتد به هابیل که مثل همیشه، آرام کنار همسرش نشسته است. یعنی کسی برای هابیل هم چنین دعایی کرده بوده است ؟!
اتوبوس همچنان به سمت نجف حرکت می کند در حالی که فقط صدای جیک جیک دلنشین کوثر می آید ...




